|
31 مرداد 1387 ساعت 14:43 |
|
نوشتار زیر عبارت است از خلاصه کتاب های ذیل که آقای تقی زاده آن را انجام داده است.
انقلاب اسلامي و نسل دوم(هاشمي رفسنجاني)
آيا انقلاب اسلامي به تمدن سازي ميانجامد(دكتر فرهنگ رجايي)
جمهوري اسلامي و معظله وفاق سياسي(دكتر داوود فيرحي)
انقلاب اسلامي و مشكله فقدان تئوري (دكتر عماد افروغ)
مشخصا سوال اين است كه آيا يك انقلاب بعد از حدوثش آسيبهايي خواهد ديد يا خير، انقلابها داراي محتوايي متفاوت و شيوه اداره گوناگوناند. لزوماً نميتوان حكمي كلي صادر كرد و معتقد شد كه هر انقلابي در مقطيع جابجايي نسلها حتماً دچار مشكل ميشوند ولي اميدواريم اين اتفاق با مديريت صحيح انقلاب به قوع نپيوندد. بايد ببينيم انقلاب كه مقدار به اهداف خود دست يافته است در صورتي كه به اهداف دست يافته است بايد بحث كنيم كه آيا بايد همين اهداف را فحظ كنيم يا دست به اصلاحات بزنيم. در جريان آسيبشناسي ممكن است به مقطعي از تاريخ انقلاب برسيم كه نسل جديد پيدا كند، نميتوان ظهور مطالبات جديد را آسيب دانست. اگر نسل اول تجربه خرج دهد آن وقت انقلاب دچار آسيب ميشود. نفس ظهور مطالبات جديد تكامل انقلاب است و بيتوجهي به آنها آسيب به حساب ميآيد....
مشخصا سوال اين است كه آيا يك انقلاب بعد از حدوثش آسيبهايي خواهد ديد يا خير، انقلابها داراي محتوايي متفاوت و شيوه اداره گوناگوناند.
لزوماً نميتوان حكمي كلي صادر كرد و معتقد شد كه هر انقلابي در مقطيع جابجايي نسلها حتماً دچار مشكل ميشوند ولي اميدواريم اين اتفاق با مديريت صحيح انقلاب به قوع نپيوندد.
بايد ببينيم انقلاب كه مقدار به اهداف خود دست يافته است در صورتي كه به اهداف دست يافته است بايد بحث كنيم كه آيا بايد همين اهداف را فحظ كنيم يا دست به اصلاحات بزنيم.
در جريان آسيبشناسي ممكن است به مقطعي از تاريخ انقلاب برسيم كه نسل جديد پيدا كند، نميتوان ظهور مطالبات جديد را آسيب دانست.
اگر نسل اول تجربه خرج دهد آن وقت انقلاب دچار آسيب ميشود. نفس ظهور مطالبات جديد تكامل انقلاب است و بيتوجهي به آنها آسيب به حساب ميآيد.
خواستههاي اول انقلاب را اگر مروري كنيم به حاكميت دين، نفي فرهنگ غرب عدالت، ستاندن حق مردمان و احقاق حقوق، نفي فرهنگ غرب آزادي و دموكراسي ميرسيم.
حال در نسل دوم بنابه دلايلي كه خواهد آمد مسلميات اوان انقلاب در حضور نسل اول مورد سؤال يا انكار قرار ميگيرد.
مثلاً رهبري انقلاب با ويژگيهاي منحصر به فردش مردم را به شيوهاي از اطلاعات وا ميداشت كه رهبري بعدي به خاطر فقدان آن ويژگيها نتواند چنين كاري كند.
نبود يك قدرت مسلط جهاني در اوايل انقلاب براي تعرض و شكل يافتن چنين قدرت در عصر حاضر با كمك وسايل ارتباط جمعي و عوامل و فنيوار ارتباطات.
افزايش جمعيت و ساير مسائل
سؤال در كتاب كالبدشكافي چهار انقلاب پس از بررسي انقلابهاي آمريكا، فرانسه، روسيه، انگلستان به تعميمهايي درباره هم انقلابها ميرسيم كه انقلابها داراي سه مرحلهاند.
مرحله اول: به قدرت رسيدن ميانهروها به دليل وجه اجتماعي مناسب و تحصيلات بالا. اين گروه به دليل اينكه نميتوانند توقعات انقلابي مردم را برآورده كنند دوره اقتدار كوتاه مدت آنها به سر خواهد آمد.
مرحله دوم: به قدرت رسيدن نيروهاي راديكال. تندروها به دليل اعتقاد وافري كه به ايدئولوژي انقلاب دارند براي اعمال از خشونت بهره ميگيرند. اين روند ادامه داد تا اينكه اين دوران به سرآمد و انقلاب وارد عصر ميشود كه به آن ترمينور ميگويند يعني بازگشت به ارزشهاي پيشين در رژيم سابق، تحليل شما؟
بعد از انقلاب نيروهاي سالم و تحصيل كردهاي چون مهدي بازرگان دولت موقت و ميانماي را به وجود آوردند كه كم كم قدرت به نيروهاي انقلابي منتقل شد.
از سال 68 به بعد كه جنگ تمام شده بود امور اقتصادي از حالت دولتي درآمد و فضا به نفع مردم باز شد بعد از دوم خرداد توسعه سياسي چيز خاصي را عوض نكرده است.
همان آزادي در دوره قبل هم بوده است كه نميتوان آن را به حساب ترميدور گذاشت. بيبندوباري در سطح مطبوعات ترميدور نيست بلكه جهش به سمت بيحساب و كتاب والا هيچ وقت ما در صدد محدود كردن روزنامهها براي نشر حقايق و اطلاع رساني نبوديم. البته يك سري چيزها هميشه محدود ميشوند و الان هم همين اتفاق ميافتد. اين تحول را همواره نميتوان منفي حساب كرد.
سؤال: در دولت شما «آقاي هاشمي» ساخصهايي از وقوع ترميدور بود، مسأله صدور انقلاب يك شاخص است كه در دولت شما به حاشيه رفت و مسأله تشنج زدايي با كشورهاي حاشيه خليج فارس و دول اروپايي مطرح شد كه اين روند بعد از دوم خرداد ادامه يافت.
در اينجا به يك پارادوكس مواجه شديم كه آيا در سياست خارجي انقلاب منافع ملي اولويت دارد يا مسئوليتهاي فرا ملي، اگر طي اين دو دهه به سمت منافع ملي رفتيم آيا اين اغماض از صدور انقلاب نيست.
مثالهايي شما همانند جزيره كوچك در يك اقيانوس بزرگ است.
اينجا هيچكدام تحت قاعده ترميدور قرار نميگيرد، همين مسأله تشنج زدايي در زمان امام خميني هم بود الان هم هست. يك بار شهيد رجائي گفته بود كه ما با ملتها سروكار داريم نه دولتها، وقتي امام اين را شنيده بود فرموده بود كه اين چه حرفي است كه در جلسات خصوصي ميزنيد حتي امام در قبال ضرب و شتم حجاج ايراني گفته بودند اگر ازصدام بگذريم از عربستان نميگذريم، ما را جمع كردند و گفتند برويد مسأله حج را حل كنيد من نميتوانم بپذيرم كه حج در انقلاب و اسلام تعطيل كرده باشيم.
اساساً نسل جديد وضع قبل از انقلاب را نميداند چيست تا به آن برگردد، ممكن است تحولات جاريرا فرار به جلو نام نهيم اما بازگشت به عقب، خير
سؤال:اگر ترميدور را به معناي عادي شدن درنظر بگيريم و اين گونه تغيير كنيم كه انقلاب پس از مدتي از حساسيت اوليهاش كاسته شده و به مرحله عادي شدن ميرسد.
در دورهاي كه شخصيت كاريزماتيك امام سيطره هريموني بر قلبها داشت اساساً نيازي به تبيين مقولاتي چون آزادي نبود، معمولاً جوامع در وضعيت كاريزماتيك احساس از آزادي دارند كه در كانئكس كاريزما مفهوم مييابد اگر مخالفتي هم باشد بدون اينكه اين زور اجباري در كار باشد خودبهخود به حاشيه ميرود. اما وضعيت در دورهاي كه كاريزما از دنيا ميرود به هم ميخورد و خيلي از مقولات زندگي مدني نيازمند تعريف جزئي و دقيق ميشود كه اين خود سرچشمه بسياري ازمجادلات سياسي امروز شده است.
ـ ما نميتوانيم بگوييم اين انقلاب مبتلا به آسيب شده است در اين مرحله ما به عقلانيت ميرسيم پس اگر ما بحث آسيبشناسي را از معبر اصلاح و خودسازي انقلاب اسلامي عبور دهيم و به موازات هم بررسي كنيم به اين مرحله از عقلانيت ميرسيم.
اهداف انقلاب را در چند دسته ميتوان دستهبندي كرد:
1) حكومت مردمي به جاي موروثي سلطنتي
2) تدوين قوانين براساس شريعت اسلام
3) بيرون رفتن از تحت سلطه دول استعمارگر
4) اسلامي شدن فرهنگ
به هرحال اينها مسائل سادهاي نبود. در كشوري كه ما سابقه و تجربه حاكميت اسلام را در دست نداشيم مشكل بود كه علما را كه از سياست و حكومت به دور بودهاند جمع كنيم و درباره مسائل حكومتي از آنها فتوا طلب كنيم قطعاً نيازمند پروسه طولاني بود كه در اين ميان امواجي هم پيش ميآيد كه قابل عبورند.
سؤال: تفاوتهاي معرفتي نسل اول و دوم در چند محور قابل خلاصه است:
1) نسل دوم با نسل اول هم پيشينه نيست نه انقلاب را ديده و نه تحولات ريز و درشت دوران جنگ را.
2) نگاه نسل دوم سكولار زده است و مثل نسل اول نگاه ايدئولوژيك ندارد.
3) نسل دوم نسبت به نسل اول احساس تروراديكاليتر است و مطالبات خود را ممكن است از طرق مختلف بسازد در حالي كه نسل اول به وضعيت حافظهكارانه رسيده است.
4) نگاه نسل دوم به پديد قدرت نگاه زميني است و مشروعيت دولت را در كارآمدي آن در عرصه عيني اجتماع ميجويد در حالي كه نگاه نسل اول به پديده دولت و مسأله مشروعيت متافيزيكي است.
مجموع اين چهارويژگي سبب ميشود بين نسل اول يا خالق انقلاب و نسل دوم وارث انقلاب شكافي به وجود آيد كه در برخي حوزهها ممكن است تبديل به يك شكاف فعال شود.
ـ برخي از اين تحولات مثبت است كه انقلاب بايد خودش را اصلاح كند و متناسب با ادبيات و فرهنگ زمان جلو برود.
همانطور كه اشاره شد نگاه نسل دوم به قدرت برخلاف نسل اول زميني است نه متافيزيكي كه اين ميتواند چالش ايجاد كند اما ما ميتوانيم همين نگاه زميني را هم داشته باشمي من از همان اول معتقد بودم كه رأس حكومت را بايد مردم انتخاب كنند هر چند امروزه معتقديم كه حاكم اسلامي بايد واجد شرايطي باشد كه حكم خدايي مهم داشته باشد ما از همان روز اول به پديده قدرت نگاه زميني داشتيم كساني كه آمدند و نگاه متافيزيكي به قدرت را دم زدند را قبول نداريم.
از همان اول امام خميني هم همين را ميگفت. شما حرفهاي ايشان را ببينيد كه مشروعيت را به مردم ميدهند. اين چالش نيست و دردسري هم به وجود نميآورد البته اگر تعصبهاي بيجا برداشته شود. بازرگان به خاطر همين مسائل و تنهرويهايي كه ما در اول انقلاب كرديم و مسأله ولايت فقيه را زياد مقدس كرديم استعفا داد.
اگر آسيبهاي انقلاب را به دو دسته داخلي و خارجي تقسيم كنيم آينه انقلاب ما را آسيبهايي كه ريشه داخلي را تهديد ميكند.
آيا انقلاب اسلامي به تمدنسازي ميانجامد و گفتوگو با دكتر فرهنگ رجايي
به نظر من انقلاب اسلامي سال 1375 طرحي نو در انداخته است اين انقلاب داراي آرمانهايي است كه زمان زيادي ميطلبد تا پيامدهاي واقعي آن درك شود. ويژگيها:
1) انقلاب كساني را بر رأس قدرس آورد كه از نظر فرهنگ سياسي و الگوي رفتاري، داراي درجهاي از همگوني و همبو ميبودند به عبارت ديگر نخبگان سياسي جديد حكومت برآمده از مردمند در حالي كه نخبگان سابق غربزده بودند، اينها عموماً در قالب فرهنگي تدبر و رفتار ميكنند كه ايرانيـ اسلاميتر است افزون بر اين به قدتر رسيدن نخبگان اين باور را به همراه ميآورد كه سياست، ورزش شاهان يا اراده خارجيان نيست.
2) انقلاب قطار تحول سياسي فرهنگي و اجتماعي ايران را كه از اوايل قرن 20 به مسير ديگري هدايت شده بود به مسير طبيعي باز گرداند.
3) شعار انقلاب «استقلال آزادي جمهوري اسلامي» اين گونه معنا شد كه تمام قدرتهاي بيگانه ميبايد ايران را ترك كنند پيامد اين تحول اين بود كه منشأ مصائب و بدبختيها از صحنه خارج شده و ديگر نميتوان خارجيان را براي هر مشكل داخلي سرزنش كرد.
اجمالاً آنچه تمدن ميسازد جهانداري يا معركه آراست.
نه معركه جهان بينيها، مهمترين مانع تمدن سازي در ايران نيز همين معركه جهانبينيهاست كه به معركه آرا مبدل نشده.
جهانگيري توليد حكومت ميكند «مثل سلطه نادرشاه افشار» ولي جهان داراي توليد تمدنرا منتج ميشود.
مثال: آبگوشت ما مثل آبگوشت مادرمان نميشود چون مادرمان اندازه هر يك از لوازم آبگوشت را ميداند.
جهاندار اندازهها را ميداند زيرا به دنبال درست كردن و توليد همهجانبه است، چرا ما مدتي است كه فراموش كردهايم جهان داري كنيم.
آيا ما در گذشته تمدنسازي داشتهايم، لازمه بحث درباره آينده استوار يك صورت برداري دقيق از گذشته است.
مثل ابن خلدون كه با صورت برداري دقيق از گذشته حرف زده و تجويز كرده است.
گذشته براي ما مهم است اسلام پدربزرگ ما است و دوره پس از اسلام پدر ما.
ما بايد تصور روشني از زندگي مان در دوره پدربزرگ و پدرمان ارائه كنيم تا بتوانيم تمدنسازي را به فرزندانمان نشان دهيم.
وجه مشترك همه تمدنها وجود يك جهانبيني كلان و مشترك است كه همگي نسبت به آن اجماع نظر دارند اين چهار چوب خيلي كلان است، جهان خالق دارد، جهان نظام دارد…
پس از آن به مرحلة تبيين و به قول فلاسفه مقام داوري ميرسيم كه نگرشها و هيافتها و ديدگاههاي مختلف است اما همان چهارچوب اصلي پابرجاست. در دوره جهانبيني معركه جهان بينيها نداريم بلكه معركه آرا داريم.
تمدن از مجراي معركهآرا، اختلاف رهيافتها و تنوع روشها به وجود ميآيد. اينها با هم به گفتگو ميپردازند و از دورن آن قدرت توليد ميشود. زماني ما از توليد تمدن افتاديم كه اين جهانبيني با شكست مواجه شد.
نتيجه معركه جهانبينيها حذف است
وقتي من حرف ميزنم شما احساس ميكنيد كه من دارم همه چهارچوب و جهانبيني شما را فرو ميريزيم به همين دليل دوست داريد كه من نباشم در حالي كه در معركه آرا نداشتهايم به همين دليل است كه به نابود كردن يك ديگر افتخار ميكنيم، اين معركه جهان بينيهاست. كه ما از حدف يك ديگر خوشحال ميشويم از اينرو ما بايد به موقعيتي برسيم كه معركه جهانبينيها به معركه آرا تبديل شود معركه آرا ما را به تعمق وا ميدارد نه به وحشت.
در جامعه توليد كننده بين حوزه نظر و عمل فاصله چنداني نيست حد و اندزاه آن را هم حوزههاي تمدني تعين ميكند اگر اين دو حوزه يك ديگر را تأييد نميكنند نقض هم نميكنند.
در دوره صفويه اگر به كسي گفته ميشد در غرب چه اتفاقي ميافتد ميگفت به ما ربطي ندارد، يعني نميفهميد كه وقايع جاري در آن روز غرب روزگاري جهاني خواهد شد.
خطر اين پيامد آن بود كه روايت غربي هم به همراه آن وقايع آمد از همين رو بود كه تقيزاده ميگفت بايد از فرق سوتوناك پا غربي شويم، تا مدتها بين آن تحول و روايت آن فرقي نگذاشتيم، حتي تفاوتي بين مدرن شدن و غربي شدن هم قائل نشديم از خودمان بيگانه شديم و به مرحلهاي رسيديم كه از آن به معركه جهانبينها ياد ميكنيم.
از دوره مواجهه ما با تجدد هركسي به طرفي رفت و طرف خودش را درست ديد و قائل به حذف طرف مقابل شد. ما در اين دوران به خردناورزي دست يازيديم و نخبگان سياسي ما به جاي اين كه بومي جهاني شوند فقط جهاني شدند. حرفهايي ميزدند كه جهان خوشش ميآمد اما به درد ما نميخوردند.
به همين دليل است كه در دوره پهلوي بيشتر از امروز از ما تعريف ميكردند.
اگر بخواهيم انديشمندان بومي ـ جهاني مثالي بزنيم ميتوان به فارابي اشاره كرد. وي به بنيانگذاري فلسفه اسلامي مشهور است. هيچ كس به او نميگويد يوناني زده هلني زد. از آن طرف هم دنيا به او ميگويد معلم ثاني پس ايشان هم بومي است و هم جهاني.
بنابراين جامعه مولد و زنده انساني بومي ـ جهاني ميسازد.
تحول عمده انقلاب در اين بود كه قطار تحول جامعه ما را كه براي مدتي از ديل خارج شده بود به سرديل خود بازگرداند. اما قطار هنوز حركت نكرده است، مهمترين علت اين موفقيت اين بود كه انديشه انقلاب اسلامي نسبت به ساير انديشهها بوميتر بود انقلاب اسلامي داراي چهارچوب نگرش و فكري «جهانبيني» ذيل است كه توانسته با پارهاي از حوزهها به ناسازگاري برخيزد.
1) آرمانگرايي
به دو دليل اين آرمانگرايي در انقلاب ايران در مقايسه با ساير انقلابها به مراتب قويتر است اولاً تأثير ميراث انديشه عرفاني و دوم جنبههاي خيال انديشانه اجتماعي و سياسي ايران در دوره گذشته انقلاب مدينه فاضله را نه يك آرماني شدن ميداند و نه يك سطح خيالي بلكه برنامهاي دست يافتني و تحققپذير
امام كه خود از عرفاي بزرگ است با صراحت از انسان كامل و اهميت او در نجات و نابودي كشور صحبت ميكند.
در اين نگريش دل مشغولي اصلي در زندگي اجتماعي تربيت انسان كامل است و سياست به مثابه افراد وادار همگون شهر و مدينه تعريف ميشود.
2) جهانگرايي
جهان شمولي پيام انقلاب از اجزاي اصلي انديشه انقلاب اسلامي ايران است. اين ويژگي به اعتقادات اسلامي مبني بر جاودانگي و همگاني بودن دين اسلام بازميگردد.
3) مردمي بودن
4) ايرانگرايي علي رغم گفته برخي رهبران سياسي كه ادعا ميشود ناسيوناليسم مورد قبول نيست، واقعيت اين است كه وطنپرستي و وفاداري به واحد سياسي ايران به قوت وجود دارد و اعمال ميشود.
مسئله مهمي كه انقلاب اسلامي امروزه با آن روبرو است مسئله هويت است.
شاه اسماعيل وقتي وارد اردبيل شد، احساس كرد بايد به گونهاي به آن توجه كند، صفويان، دولتشان را از يك طرف به موسي بن جعفر (ع) و از سويي به يزدگرد سوم متصل نمودند و از يك سو عيد نوروز را به عيد غدير خم وصل كردند اين يك كار بسيار پيچيده نظري است كه صفويان در آن دوره كردند كاري كه در دهه 40 شمسي استاد شهيد مطهري ميخواست در خدمات متقابل ايران و اسلام انجام دهد.
رابطهاي كه بين هويت اسلامي و ايراني برقرار شد، سبب ميشود كه هم احساس خودي بودن كنيم و اين همان كار ويژه هويت است ما در برابر مسئله تجدد داراي جهانبينيهاي متعددي شدهايم و هويت ضعيفتري از خود مشاهده ميكنيم به همين دليل هم از هم دورتريم. ما در هويت ايراني واسلاميمان سرمايههاي بزرگي داريم كه نتوانستهايم به خوبي از آنها بهره جوييم. در واقع ما مشكل حادي به نام هويت نداريم، مشكل ما در به هم ريختگي هويت است نه فقدان آن. پس از انقلاب ما سرمايههاي بزرگ هويتي خودمان را در اختيار گرفتيم، اما نتوانستيم به طور جدي و كامل به هم ريختگي آن را به وحدت و به هم پيوستگي مبدل كنيم.
معركه جهانبيني را با اعتماد به هم در ذيل جريان تمدن مدار به معركه آرا تبديل كنيم تا شايد قطار تمدن سازي ما ايرانيان به راه افتد.
جمهوري اسلامي و معظله وفاق سياسي
گفتوگو با دكتر داوود فيرحي
از نظر اينجانب انقلاب همهاش عقلاني نيست. قسمتي از آرمانها عاطفي و محاسبه ناپذيرند. كلياتي كه هم دوستشان دارند. اينها براي تخريب خوبند ولي براي ساختن مناسب نيستند.
انقلاب همراه با يك سري هيجانات رواني و اجتماعي است كه همواره سعي ميكند با خواستههاي عقلانياش درآميزد، چون عقلانيت انقلابي نيست و محافظهكار است.
انقلاب داراي دو بال عقل و عشق است كه با عشق شروع ميشود و چون انقلابها با عشق به وضعيت مطلوب شروع ميشوند به شعارهاي بسيار كلان روي ميآورند و مشكل از اينجا شروع ميشود كه نميتوانند از آن كليات را دنبال كنند.
اينجاست كه نيروهاي حاكم به خاطر تحقق نيافتي بخشي از آرمانهاي انقلاب دچار شقاق ميشوند از اين رو بنده بزرگترين آسيب جامعه امروزمان را عدم وفاق سياسي ميدانم. وفاق انقلابي عملي غيرارادي و غيرتحولاني است.
وفاق سياسي يعين تعريف آگاهانه از حدود اختلافات و اتفاق نظرها و اين چيزي است كه فاقد آن هستيم.
وفاق سياسي بر چند محور تكيه دارد.
1) وفاق بر اصول اساس نظام
2) وفاق در قواعد حقوقي حل اختلاف
3) وفاق در حدود عمل جريان
پس «عدم توافق عقلاني در اصول»، «قواعد حل اختلاف» و «حدود عمل جريان» در ايران امروز سبب شده است كه اختلافات داخلي شدت گيرد.
انقلاب اسلامي و مشكله فقدان تئوري
گفتگو با دكتر عماد فروغ
به نظر بنده مهمترين آسيب انقلاب تئوريزه نكردن آن به مثابه يك واقعيت منحصر به فرد است و به تبع استراتژي بلندمدت نظام، در عرصه مختلف فرهنگي، سياسي و اجتماعي تدوين نشده است.
تبيين انقلاب نيز بايد بتواند به چهار محور ذيل پاسخ دهد.
1) ريشهها و علل و عوامل پيدايش انقلاب: سوگند نامه تمام نظريههايي كه در اين حوزه وجود دارد عمدتاً به عوامل داخلي توجه ميكنند و از عوامل خارجي غفلت ميكنند.
در دوره رضاخان ساخت سياسي را به خود وابسته كردند. به تدريج اين نظام سياسي وابسته در بين ايرانيان هويتي ايجاد ميكند كه به انقلاب منجر ميشود در واقع انقلاب اسلامي ما پاسخي بود به لكهدار شدن هويت تاريخي ما
2) چگونگي و مكانيستم پيروزي انقلاب
آنچه مهم است زباني است كه در سازمان دهي مردم توسط مراسمهاي مذهبي و سنتي در ايران به كار گرفته شد.
زباني كه به كار گرفته شد، زباني ساده و روان بود كه امام در خطاب به تودهها به كار ميبرد. امام به جاي اين كه همانند تودهايها از واژه امپرياليزم استفاده كند، شيطان بزرگ را به كار ميبرد كه مفهومي بسيار وسيع بود كه مصاديقش ميتوانست بر آمريكا تطبيق شود.
3) اهداف و غايات و آرمانهاي انقلاب
4) علل پيروزي انقلاب و اين كه چرا در ميان ايدئولوژيهاي رقيب يعني ناسيوناليسم، ليپراليسم و ماركسيسم تئوري ولايت فقيه به پيروزي رسيد.
امام خميني عطف به ولايت فقيه يك بنيان جديدي را براي مشروعيت سياسي تعريف ميكند. اين نه مشروعيت سنتي است و نه مشروعيت مدرن بلكه پيوندي بين مشروعيت سنتي مدرن است.
مشروعيت حاكم و ويژگيهاي شخصي او به تعبير پوپر به زبالهدان تاريخ تاريخ انداخته ميشود و از زمان ماكيا ولي به اين سو سؤال از چگونگي حكومت كردن است.
در نظريه سياسي امام به 4 مسئله مهم اشاره كردند كه بنيانهاي مشروعيت سنتي و مدرن در تئوري ولايت فقيه ارتباط وثيق داشت.
1) پيوند بين حق و تكليفـ مشروعيت در نزد امام حاوي مقبوليت و حقاينت است كه امام به عنوان راه سوم به جمع و پيوند بين اين دو همت ميگمارد.
2) جمع حق فردي و اجتماعي
3) جمع بين حقوق انساني و حقوق الهي
4) جمع بين ويژگيهاي شخصي حاكم و چگونگي حكومت كردن
احياي خدا در ساحت معرفت و احياء و تقويت معنويت در ساحت روابط انساني و اجتماعي مهمترين پيام امام به جهان بشريت است.
آنچه در تمدن غرب مشاهده ميشود خطكشي در ساحت معرفت است اما مشكل؛ اين كه چرا انقلاب تئوريزه نشد و به چند علت برميگردد.
1) پيروزي زودرس انقلاب، سبب شد تا انقلابيون فرصت خردورزي و تأمل در چارچوبهاي انقلاب نداشته باشند.
2) تصور غلط از انقلاب اسلامي توسط علما و نگاه تماميت خواه به دولت ديني و غفلت از نقش و رسالت نقادي از سوي آنها. خيال علما از دولت دين رحت شد در حالي كه دولت ديني همه دين نبود و ميبايست در تحت قاعده دولت ديني را به دين دولتي تبديل كند.
امر به معروف را برخورد با منكرات خياباني تقليل داديم در حالي كه اين بحث يك نظام تمام عيار حكومتي است.
3) عدم توجه به ملزومات حكومتي ديني از سوي علماي دين و در جامعهشناسي وفاق دو بحث مطرح است.
1) وفاق سلبي و منفي: گروهها توافق ندارند چه چيزي انجام بدهند اما توافق دارند چه چيزي انجام ندهند.
به عبارتي خطوط قرمز مشخص است ولي خطوط سبز مشخص ندارد.
2) وفاق ايجابي: يعني جامعه احتياجي بر توافق بر نبايدها ندارند چون اينها به خودي خود دروني شدهاند بلكه بر سر توافق بربايدها چانه ميزنند.
ما از لحاظ عقلاني بر سر وفاق سلبي هم به توافق نرسيدهايم اما از نظر احساسي هرگاه اتفاقي ميافتد دورهم جمع ميشويم و اعلاميه صادر ميكنيم، اين مويه كردن بعد از حادثه است. ما اشتباهاً چنين انفعالي را وفاق ميناميم.
وضعيت تنشوفاق سلبي وفاق ايجابي
عدهاي معتقد وفاق حاصل جمع توافق سرگروه است.
1) كساني كه فكر ميكنند.
2) كساني كه حكومت ميكنند.
3) كساني كه داراي ثروتاند.
امروزه اين سه گروه يكديگر را نميشناسند تا به توافق برسند. جامعه نسبت به نظام سياسي به سه دسته تقسيم ميشوند.
1) بيطرفان كه بسياري از مردماند.
2) حاميان بخشي كه صرفاً به حمايت نظام ميپردازند.
3) فعالان سياسي عدهاي معارفين نظاماند كه اندكند.
وفاق سياسي بين حافظان و حاملان نظام صورت ميگيرد.
عملاً جريان گوياي افكار عمومي را حاملان و حافظان نظام تشكيل ميدهند. معمولاً وفاق سياسي بين نخبگان بايد صورت گيرد و از اين رو مديريت بحران بايد وفاقي برآمده از اين گروه باشد.
حوزه عمليهـ عدم توجه به فقه پويا
باقي ماندن فقه در هالهاي از تحجر چيزي كه امام از آن به عنوان آفت فقه ياد ميكرد.
علاوه بر تئوريز، نشدن انقلاب آسيبهاي ديگري هم در ارتباط با آن وجود دارد.
1) جايگزيني پارادايم توسعه به جاي پارادايم انقلاب بعد از جنگ
انقلاب پروژة تمام شده نبود چون خيلي از اهدافش محقق نشده بود، البته توسعهاي هم كه جايگزين آن كرديم توسعه نبود، همان توسعه زمان شاه بود كه تحت عنوان شبه مدرنسيم توسط هاشمي رفسنجاني پيگيري شد، توسعهاي بيگانه با فرهنگ و هويت، يك سويه و شتابان.
در هر دو دوره «هاشمي و خاتمي» براي خودشان هم نامفهوم است چه برسد به مردم آن هم با خصيصه عجولانه و يك سويهبودن.
2) پاسخ غيرديني به سؤالات ديني جامعه
3) خلط انقلاب با ساير انقلابها
4) القاي فكر ترميدور كه بستر را براي ظهور آن فراهم ميكند.
5) ورود ايسمهاي سوخته غرب به ايران، مدرنيسم و ليبراليسم، در حالي كه سالها مدرنيسم در غرب مرده است.
6) قدرت زدگي روحانيون
7) فرد محور بودن انقلاب و وابستگي آن به افراد وجيه
8) دوري روحانيون از انتظارات هفدهگانه ذيل
1) حضور در صحنه بدون فراموشي شأن روحانيت
2) استقلال و عدم وابستگي به دولت
3) تهذيب نفس
4) تحمل دانشگاهيان و كارشناسان غيرحوزوي
5) ارشاد و هدايت دولت
6) آگاهي بخش مردم به وظايف سياسي خطير
7) اصلاح حال ملت و جوگيري از ظلم و غارت گري
8) پرهيز از دنيا طلبي هرچند در امور مباح
حفظ شأن، منزلت و آبروي خود در ميان مردم
10) تداوم بخشي به انقلاب اسلامي
11) مبارزه با دو فرهنگ شرق و غرب
12) پرهيز از تفرقه
13) اخراج عناصر غيراخلاقي از حوزه
14) افشاي آخودهاي درباري
15) پرهيز از گروهگرايي
16) رعايت عدالت اسلامي در رفتار
17) اجتناب از مقدسي مأبي و تحجر
تفسيرها و قرائتهاي جناحي و قشري از انديشه امام عامل ديگري در تئوريز شدن انقلاب است.
روشنفكران و حوزويان كه كمتر متأثر از ساختار قدرت هستند نيز به تدوين چنين انديشهاي اقدام نكردند. كوتاهي حوزه در اين ميان زمنيه بيشتر است. فقهي كه ميخوانند متناسب با زمانه نيست و نتوانسته است انديشه حكومتي امام را روشن كند.
قشر روشنفكر كه ماهيتاً خيزي براي تصاحب قدرت بر نميدارد و به رسالت و جزء بدنه دولت ميشود كاركرد اپوزيسيوني خود را در درون نظام دنبال ميكند.
جناحهاي سياسي هم بايد موضع خود را شفاف كنند و اينقدر متاثر از رابطه قدرت و ثروت «كه در ايران قدرت ثروت ميآورد نه بالعكس» مواضع خودشان را تغيير ندهند.
يك روز عدالتخواهاند و يك روز آزادي خواه
انتظار ميرود روشنكفران مستقل از دل خوره و دانشگاه جمع شوند و فارغ از دغدغه مديريت و رهبري سياسي و خارج از ساختار قدرت به نقد قدرت بپردازند.
البته نميتوان از يك ليبرال كه در درون تجدد به خداكشتگي رسيده است دعوت كرد تا دوباره انقلاب گفتگو كند.
از اين رو جمعي از متألهين بايد فارغ از دغدغههاي ذكر شده درباره انديشه انقلاب به بحث بنشينند. |